پایگاه فرهنگی آخرین وارث
الإمام علیٌّ علیه السلام الإیثارُ أعلى مراتِبِ الكَرَمِ، و أفضلُ الشِّیَمِ ایثار، بالاترین مرتبه بخشندگى و برترین خوى است میزان الحكمه، جلد 1، ص 22

... .. .. .. .. ...
  بهشت زیر پای مادران است، حتّی در برنامه زنده تلویزیون!
آروزی یک بچّه: کاش پدر و مادرم حیوون بودن!
ازدواج دکتر چمرانم برای خودش داستانیه!
عامل قرآن سوزی در بحرین گزارش شد
حقّ دارید مساجد رو تخریب کنید...!
آقازاده های فاسد را سنگسار کنید و گرنه ...!
گفتگویی دوستانه بین من و ح طباطبایی، جوون عزیز ایرانی مقیم مالزی
مشاعره ای به یاد جوانی
لینک باکس بازار
تحرکات داییان سفیانی در آخرالزمان
شكایت یك چوپان از رئیس جمهور!
كد لینك باكس پایگاه فرهنگی آخرین وارث
افتتاح كلاغ نیوز
چوپان دروغگو، اهل كدوم كشوره؟
مسجد شاه چراغونه، بچه گدا فراوونه
صفحات : ....................
    

سلسله حضور ولایت "الله" بر روی زمین

هماره در بحث های کلامی و اعتقادی، فلسفه ظهور و بعثت راهنمایان الاهی به روش ها و گونه های مختلف شرخ داده می شود. حتی در مکتب اعتقادی شیعه، دلایل وجود نبی و امام تقلیدی نبوده و آموختن و اثبات و فراگیری آن جزء لا ینفک اصول دین و مذهب شمارده می شود.

اما در بررسی های شناختی از شخصیت و وجود ولی خدا، اندیشمندان دینی آن را از زوایای مختلف مورد شناخت قرار داده اند. ولی خدا به عنوان باب الله، الگو و نمونه انسانن کامل، اصل وجود شناختی خود ولی و ... تنها برخی از این ابعاد کنکاشی در شخصیت امام است.

در سخنی مشهور از معصوم به این مضمون روایت شده است که لولا الحجة لساخت الارض باهلها؛ هر آینه، اگر حجت خدا نبود، زمین اهلش را فرو می خورد. احادینی از این قبیل موضوع را میتوان در جرگه بررسی های وجودشناختی ولی خدا تقسیم بندی کرد.

در طرف دیگر چنین احادیثی، شناخت ولی خدا به عنوان راهبر و راهنمای فرد و جامعه است. امروزه پس از فروفرستاده شدن انبیا و اوصیای الاهی و امامان معصوم، فرا رسیدن دوران عدم حضور امام، بررسی این امر مهم یکی از موضوعات اساسی این عصر بوده و خواهد بود.

ارزیابی راهبر و رهبر دینی، اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و ... به عنوان ولی خدا و ادامه مستمر حضور ولی خدا در روی زمین، یکی از موضوعاتی است که می توان دامنه بحث را به تمام موضوعات ریز و درشت کشاند.

در این نوشتار ما بر آنیم تا نمایی کلی از جایگاه نایبان عام امام در دوران غیبت و معنی "ولایت" و تسری آن به نایبان، داشته باشیم.

شش روز قبل از رحلت سمرى، توقیعى از سوى امام دوازدهم (عج) صادر شد که در آن توقیع، صاحب الامر علیه السلام مرگ نایب چهارم را پیشگویى و زمان مرگ او را نیز تعیین کرده بود. متن توقیع نمایانگر پایان غیبت صغرى و انقطاع نیابت خاصه و آغاز غیبت کبرى و نیابت عامه مى باشد.

این توقیع در بسیارى از کتاب هاى حدیثى با اختلاف اندکى آمده است، ولى ما این توقیع شریف را از کتاب احتجاج مرحوم طبرسى که مشتمل بر مقدمه اى هم هست، نقل مى کنیم و موارد اختلاف را متذکر خواهیم شد.

مرحوم طبرسى مى نویسد: «دربانان و سفرایى که در غیبت صغرى مدح بسیارى از آن شده و مورد رضایت امام زمان(ع) بودند، نخستین آنها شیخ موثق ابوعمر و عثمان بن سعید عمرى است که ابتداء امام هادى او را به این سمت منصوب و سپس فرزندش امام حسن عسکرى(ع) او را ابقاء نمود، و آن مرد بزرگ هم، کارهاى آن دو امام را در زمان حیات آنها به عهده گرفت و بعد از آن دو بزرگوار، قیام به انجام کارهاى امام زمان علیه السلام نمود؛ توقیعات و جواب مسائل شیعیان هم، به دست او صادر مى گشت. زمانى که عثمان بن سعید به جوار حق پیوست، فرزندش محمدبن عثمان به جاى وى نشست، و رسیدگى به همه کارهاى او را به عهده گرفت. وقتى او هم وفات یافت، ابوالقاسم حسین بن روح نوبختى جانشین وى گردید، و بعد از درگذشت وى ابوالحسن على بن محمد سمرى به جاى او نشست. هیچ یک از اینان، بدین منصب بزرگ نرسیدند؛ مگر این که قبلاً از طرف صاحب الامر علیه السلام فرمان انتصاب آنها صادر مى گشت و شخص قبل از او، جانشین خود را تعیین مى نمود؛ شیعیان هم تا معجزه حضرت صاحب الامر(ع) را که دلیل بر راستگویى و صحت نیابت آنها بود، از آنان آشکار نمى شد، گفتارشان را نمى پذیرفتند.

هنگامى که زمان رحلت ابوالحسن سمرى فرا رسید و مرگ وى نزدیک گردید، به وى گفتند: چه کسى را جانشین خودتان قرار مى دهید؟ او در جواب، توقیعى درآورد و به مردم نشان داد، که متن آن بدین گونه است: (1)

بسم الله الرحمن الرحیم
«یا على بن محمد السمرى اعظم الله اجرا خوانک فیک، فانک میت ما بینک و بین ستة ایام، فاجمع امرک و لاتوص الى احد فیقوم مقامک بعد وفاتک، فقد وقعت الغیبة التامة (2) فلا ظهور الا بعد اذن الله تعالى ذکره، و ذلک بعد طول الامد و قسوة القلوب و امتلاء الارض جوراً.

و سیأتى الى شیعتى(3) من یدعى المشاهدة، الا فمن ادعى المشاهده قبل خروج السفیانى و الصیحة فهو کذاب مفتر، ولا حول ولا قول الا بالله العلى العلى العظیم. فنسخوا هذا التوقیع و خرجوا، فلما کان الیوم السادس عادوا الیه و هو یجود بنفسه فقال له بعض الناس: من وصیک من بعدک؟

فقال: لله امر هو بالعه، و قضى فهذا آخر کلام سمع منه (ره). »(4)

«اى على بن محمد سمرى خداوند پاداش برادران دینى تو را در مصیبت مرگ تو بزرگ دارد، تو از اکنون تا شش روز دیگر خواهى مرد، پس امر (حساب و کتاب) خود را جمع و جور کن، و درباره نیابت و وکالت به هیچ کس وصیت مکن تا به جاى تو بنشیند؛ زیرا غیبت کامل فرا رسیده است، دیگر تا آن روزى که خداى تبارک و تعالى بخواهد، ظهورى نخواهد بود و آن پس از مدت درازى خواهد بود که دل ها را سختى و قساوت فرا گیرد و زمین از ستم و بیداد پر گردد. به زودى از شیعیان من ادعاى مشاهده خواهند کرد، بدان هر کس که پیش از خروج سفیانى و بر آمدن صیحه و بانگى از آسمان، ادعاى دیدن من را نماید، دروغگو و تهمت زننده است. قدرت و توانایى از آن خداوند بلند پایه بزرگ است و بس .

(حضار) از توقیع شریف نسخه برداشته و از نزد او بیرون رفتند و چون روز ششم شد، به سوى او بازگشتند، و دیدند نزدیک است جان به جان آفرین تسلیم کند، به وى گفتند: جانشین شما کیست؟ فرمود: خدا را مشیتى است که خود انجام خواهد داد. این مطلب را گفت و درگذشت، و آخرین سخنى که از او شنیده شد، همین بود. خداوند متعال او را رحمت کند.»

با این توصیفات و به علاوه توقیع شریف "حوادث واقعه" رجوع اهل ایمان و تکلیف به نایبان عام از این زمان آغاز شد. سخن از شرایط نایبان عام و چگونگی تشخیص و رجوع به ایشان خود مقالی جدا می طلبد. در ادامه این نوشتار بر آنیم تا نگرشی به معنا و مراد از "ولایت" که همان تسری ولایت به نایبان امام است، داشته باشیم.

یكى از معانى ولایت، سرپرستى و اداره جامعه است، غیر از قرآن، در روایاتى كه از معصومان به ما رسیده واژه «ولایت» در همین معنا بسیار به كار رفته است، در این جا براى نمونه چند روایت را نقل مى‏كنیم:

1- حضرت امیرمومنان(ع) در عبارت‏هاى مختلفى از نهج‏البلاغه، واژه ولایت را به همین معناى سرپرستى به كار برده است؛ مثلا:

الف. در خطبه دوم نهج‏البلاغه بعد از این كه درباره اهل بیت مى‏فرماید: «هم موضع سره و لجاء امره و عیبه علمه و موئل حكمه و كهوف كتبه و جبال دینه بهم اقام انحنا ظهره و اذهب ارتعاد فرائصه» آن‏گاه مى‏فرماید: به وسیله آل پیامبر- كه اساس دین هستند بسیارى از مسائل حل مى‏شود. «و لهم خصائص حق الولایه و فیهم الوصیه و الوراثه»، اختصاصات ولایت مال این‏هاست.

حضرت امیرالمومنین(ع)، اهل بیت(ع) را به عنوان این كه داراى خصائص ولایت هستند، یاد مى‏كند، نه ولایت تكوینى، چون ولایت تكوینى یك مقام عینى است كه نه در غدیر نصب شده است نه در سقیفه غصب. و اساساً قابل نصب و غصب نیست، آن فیض خاص الهى است كه نمى‏توان از كسى گرفت؛ مثلا مقام «سلونى قبل ان تفقدونى فلانا بطرق السماء اعلم منى بطرق الارض» كه در سقیفه غصب نشد.

در خطبه‏هایى كه امیرالمومنین(ع) خود را به عنوان والى و ولى معرفى مى‏كند، این تعبیرات فراوان است كه من حق ولایت بر عهده شما دارم و شما مولى علیه من هستید، این سخن بدین معنا نیست كه من قیم شما هستم، و شما محجورید .بلكه به معناى
سرپرستى و حكومت و اداره شئون مردم است.

ب. در خطبه 216، كه در صفین ایراد كردند، فرمود: «اما بعد فقد جعل الله سبحانه لى علیكم حقا بولایه امركم». در همان خطبه در بندهاى شش و هفت آمده است: «و اعظم ما افترض سبحانه من تلك الحقوق حق الوالى على الرعیه لا تصح الرعیه الا بصلاح الولاه و لا تصلح الولاه الا باستقامه الرعیه». این جا سخن از ولى و ولایت والى‏ها است كه ناظر به سرپرستى جامعه مى‏باشد.

ج. در نامه 42 نهج‏البلاغه مى‏خوانیم كه: وقتى حضرت على(ع) مى‏خواست به طرف دشمنان حركت كند نامه اى به «عمر بن ابى سلمه مخذومى، والى بحرین نوشت و او را به مركز طلبید و دیگرى را به جایش فرستاد، وقتى كه آمد به او فرمود: این كه تو را از بحرین آوردم و دیگرى را به جایت فرستادم براى این نیست كه تو در آن جا بد كار كردى بلكه اكنون من در سفر مهمى هستم كه تو مى‏توانى در كارهاى نظامى مرا كمك كنى. مادامى كه والى بحرین بودى حق ولایت را خوب ادا كردى و كاملا هم آن قسمت را اداره كردى: «فاقبل غیر ظنین و لا ملوم و لا متهم و لا مأثوم فلقد اردت المسیر الى ظلمه اهل الشام و احببت ان تشهد معى فانك ممن استظهر به على جهاد العدو و اقامه عمود الدین ان شاء الله».

در عهدنامه مالك اشتر، مكررا واژه ولایت را در معناى سرپرستى به كار برده است:

ج - 1: «فانك فوقهم و والى الامر علیك فوقك والله فوق من ولاك». تو كه به آن جا گسیل شدى و والى مردم هستى، باید مواظب آن‏ها باشى و كسى كه والى توست و تو را به این سمت منصوب كرده است، ناظر به كارهاى توست و خداوند هم ناظر به كارهاى همه ماست.

ج - 2: «فان فى الناس عیوبا، الوالى احق من سترها فلا تكشفن عما غاب عنك منها» مردم اگر نقطه ضعف‏هایى دارند، شایسته‏ترین افرادى كه باید آن‏ها را بپوشانند و علنى نكنند، والى‏ها هستند.

ج - 3: «ولا تصح نصیحتهم الا بحیطتهم على ولاه الامور و قله استثقال دولهم».
پس اگر كسى بگوید ولایت، فقط به معناى قیم محجور بودن است، درست نیست، چون در قرآن و روایات، ولایت در معناى خلافت و اداره امور جامعه هم به كار رفته است.

3. از وجود مبارك امام باقر(ع) است كه: «بنى الاسلام على خمس: الصلاه و الزكاه و الحج و الصوم و الولایه» این ولایت سه مسئله دارد، دو تاى آن فقهى است كه در ردیف حج و صوم قرار مى‏گیرد، و آخرى كلامى است كه در ردیف اینها نیست .اگر ولایت را وجود مبارك پیغمبر(ص) از طرف ذات اقدس اله براى امیرالمومنین(ع) مقرر كرد و او را نصب نمود، چون خدا فرمود كه بگو «من كنت مولاه» مسئله‏اى كلامى است، حال كه پیغمبر بر اساس «یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیك» آن را ابلاغ كرده است، عمل به این حكم واجب است چه بر پیغمبر، چه بر امیرالمومنین، چه بر اصحاب، چه بر افراد دیگر. مگر پیغمبر مى‏تواند على(ع) را به عنوان خلیفه نداند؟ او هم مكلف است و بر او هم واجب است: «آمن الرسول بما انزل الیه من ربه»، كه على بن ابیطالب را به عنوان خلیفه بداند.این مسئله‏اى فقهى است و در مسئله فقهى تفاوتى بین نبى و غیر نبى و امام و مأموم نیست.

پس دو جهت آن فقهى است: یكى آن كه بر خود امیرالمومنین(ع) هم واجب است كه این سمت را قبول كند، و دیگر آن كه بر مردم واجب است كه على(ع) را به عنوان والى بپذیرند، چون موضوع اینگونه مسائل، فعل مكلف است. اما چون ذات اقدس اله به پیغمبر(ص) دستور داد كه خلافت حضرت على(ع) را ابلاغ كن، از آن جهت كه موضوعش فعل الله است، كلامى است.

پی نوشت ها
1- مرحوم شیخ صدوق در «کمال الدین» سند این توقیع را چنین بیان مى کند: «حدثنا ابومحمد الحسن بن احمد المکتب قال: کنت بمدینة السلام فى السنة التى توفى فیها الشیخ على بن محمد السمرى قدس الله روحه فحضرته قبل و فاته بایامم فاخرج الى الناس توقیعاً نسخته... »: شیخ صدوق روایت مى کند که احمدبن حسن مکتب مى گفت: «در همان سالى که شیخ ابوالحسن على بن محمد سمرى قدس سره وفات یافت، من در بغداد بودم، چند روز پیش از رحلتش به خدمت وى رسیدم، آن بزرگوار توقیعى که از ناحیه مقدسه صادر شده بود، به این عبارت براى مردم خواند... (کمال الدین ، ج 2، ص 516، حدیث 44)
2- در کمال الدین، «الغیبة الثانیه» آمده است. (کمال الدین ، ج 2، ص 516، حدیث 44)
3- در الغیبة و کمال الدین «و سیأتى شیعتى» آمده است (الغیبة، ص 395، کمال الدین، ص 516)
4- الاحتجاج، ج 2، ص 478/ کمال الدین، ح 2، ص 516، حدیث 44 / الغیبة، ص 395، حدیث 365/ بحارالانوار، ج 51، ص 360، حدیث 7 و ج 2، ص 151، حدیث 1، و ج 53، ص 318/ اعلام الورى، ص 417/ الخرایج، ص .1129/ عقیدة الشیعه، ص 48 و...

منابع
کمال الدین و تمام النعمه
زندگانى نواب خاص امام زمان (علیه السلام)

سیری در مبنانی ولایت فقیه، آیت الله جوادی آملی